ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

19

معجم البلدان ( فارسى )

1 - فقيه عبد الله پسر احمد پسر اسعد مقرى « 1 » . او را است كتابى در قرائات هفتگانه . پدرش فقيه بود . قاضى مسلم پسر ابراهيم دادرس صنعا گويد : عبد الله پسر احمد برايم گفت در خواب كسى را ديدم كه مىگفت : با سلطان گفتگو كن ! پس بيرون آمدم و پدرم به دنبال من دويد . او گفت من اين خواب را چنين تعبير كردم كه خواهم مرد و پدرم نيز به دنبال من . او مىگويد : چنين نيز شد ، او در گذشت و سه روز بعد پدرش از اندوه او مرد . وى كتابى در حديث نيز دارد كه در آن مطالب پنج كتاب « صحيح » از صحاح سته را گرد آورده است . او به هنگام مرگ وصيت كرد كه آن كتابها را بشويند و همه را شستند . 2 - نيز از ذو جبله است بو الفضائل پسر منصور پسر بو الفضائل . او مردى نيكوكار و فقيه بود . كتابى در ردّ بر شريف عبد الله پسر حمزهء خارجى نگاشته در آن بر غلطهاى لفظى بسيار او اعتراض كرده و همهء استدلالهاى او را باطل نموده است . چون اين كتاب به شريف خارجى رسيد ، حميد بن انف به پاسخگوئى از وى پرداخت ، و چون جواب او به فقيه بو الفضائل رسيد ، كتابى ديگر در رد اين پاسخ نوشت . بو الفضائل در ذو جبله به روزگار اتابك سنقر پيرامن سال 590 در گذشت . 3 - نيز در ذو جبله بود كه قاضى اشرف بو الفضائل يوسف پسر ابراهيم « 2 » پسر عبد الواحد شيبانى تيمى قفطى در جمادى دوم سال 624 در گذشت . زادروز او در آغاز سال 548 در قفط بود . او پدر وزير قاضى اكرم بو الحسن على پسر يوسف و برادر او قاضى مؤيد بو اسحاق ابراهيم است . قاضى اشرف به سال 572 در آشوبى كه به سبب دعوى امامت كسى از بنى عبد القرى برخاست از قفط بيرون آمد . اين امام دعوى داشت كه او داود پسر عاضد خليفهء درگذشتهء فاطمى است . پس صلاح الدين ايوبى يوسف پسر ايوب ، برادر خود ملك عادل بو بكر را بفرستاد و او نزديك سه هزار نفر از مردم قفط كه آن امامت را پذيرفته بودند به درختهايشان با عمامه‌ها و طيلسان در بيرون شهر قفط به دار كشيد و بكشت . قاضى اشرف [ 29 ] در چند ادارهء دولتى خدمت كرد . برخى از آنها در صعيد مصر ، سپس نظارت در بلبيس و بخشهاى آن ، سپس نظارت بر بيت المقدس و بخشهايش بود . او در دبيرى انشاء در محضر سلطان صلاح الدين از قاضى فاضل نيز نيابت مىكرد . سپس از ملك عادل و وزير او ابن شكر بيمناك شد و به حران رفت . در آنجا ملك اشرف موسى پسر عادل او را به وزارت گزيد . آنگاه از او رخصت گرفته به حج رفت و بهترين تجهيزات را با خود برد تا بازگردد . چون به مكه رسيد از بازگشت خوددارى كرد و به يمن رفت و در آنجا به سال 602 به وزارت اتابك سنقر برگزيده شد . سپس كار را رها كرد و به ذو جبلهء خود بازگشت و در آنجا بماند تاد در آن سال در گذشت . او اديبى فاضل ، خوشنويس ، دانش دوست ، كتاب شناس ، كتابدار و متدين بود و كرامت عربى داشت . جبن [ ج ب ] ( بر وزن جرذ [ ج ر ] ) : دژى به يمن است . جبوب [ ج ] ريشهء آن در لغت به معنى زمين درشت است « جبوب بدر » . به گفتهء بو احمد عسكرى از غلطهائى است كه از تودهء مردم گرفته است . حسن پسر يحيى ارزنى گويد كه : على بن مدينى گفت از بو عبيده دربارهء « جبوب بدر » پرسيدم . او پاسخ داد : شايد « جنوب بدر » باشد . بو احمد گويد : همهء آنها نادرست است زيرا جبوب بدر با فتح جيم و بعد از آن باى تك نقطه در زير مىباشد . سنگ پاره را « جبوب » گويند و يكى آن « جبوبه » است . او گويد از برخى تابعان روايت است كه گفت : من گور پيامبر ( ص ) را يافتم كه بر روى آن جبوبى نهاده بودند . و چه بسا شاعر « جبوب » را به معنى زمين به كار برد ، چنان كه را جز در صفت اسب چنين مىسرايد : ان لم تجده سابحا يعبوبا * ذاميعة ملتهم الجبوبا « 3 » سرودهء بوقطيفه نيز چنين است : الا ليت شعرى هل تغيّر بعدنا * جبوب المصلّى ام كعهدى القرائن « 4 »

--> ( 1 ) . ش . ش : 1580 . ( 2 ) . ش . ش : 3351 او پدر على قفطى ميزبان ياقوت است كه در هنگام كشتار 3000 اسماعيلى به دست جلادى به نام ملك عادل برادر صلاح ايوبى قاتل شهيد سهروردى رخ داد ، ياقوت براى آنكه به دست پدر پناه دهنده‌اش قفطى را از اين آلودگى بشويد گويد : او شهر را ترك كرده بود . ( 3 ) . اگر نه در آب شنا مىكند اما جبوب ( زمين ) را خوب مىپيمايد . ( 4 ) . خدا را آيا پس از ما جبوب ( زمين مصلى ) دگرگون شده است يا بر جاى خود باقى است ؟ چ ع 1 : 710 : 6 .